4-3) حکایت یافتن شاه باز را به خانه ی کمپیر زن :………………………………………………………………………..114
4-4) حکایت حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه به جهت غریمان :…………………………………………………….116
4-5) حکایت زنده شدن استخوان ها به دعای عیسی علیه الیلام :……………………………………………………119
4-6) حکایت تعریف کردن منادیان قاضی ، مفلس را گرد شهر :………………………………………………………..121
4-7) حکایت امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود :…………………………………………………………127
4-8) حکایت کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب:……………………………………………………………..142
4-9) حکایت انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماءکم…:……………………………………………………………………….147
4-10) حکایت انکار کردن موسی (ع) برمناجات شبان:…………………………………………………………………….150
4-11)حکایت پرسیدن موسی (ع) از حق تعالی، سرّغلبه ظالمان……………………………………………………..153
4-12) حکایت نابینای سائل کی دو کوری دارم:……………………………………………………………………………….157
4-13)قصه آن شخص کی اشتر ضاله خود را می جست و می پرسید:………………………………………………159
4-14) قصه اعرابی و ریگ در جوال کردن و …:………………………………………………………………………………..162
4-15) حکایت کرامات ابراهیم ادهم …:…………………………………………………………………………………………….164
4-16) جستن آن درخت کی هر که میوه آن بخورد، نمرد:………………………………………………………………167
4-17) قصه بط بچگان که مرغ خانگی پروردشان:…………………………………………………………………………….168
فصل پنجم، دفتر سوم
5-1) قصه ی خورندگان پیل بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح…………………………………………………….171
5-2) حکایت فریفتن روستایی شهری را …:……………………………………………………………………………………..173
5-3) قصه اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را:…………………………………………………………………………..176
5-4) قصه ی وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت:………………………………………………………177
5-5) سیر تحول و تکامل موجودات:…………………………………………………………………………………………………182
5-6) در تفسیر این حدیث مصطفی علیه السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکه:…………………………….185
5-7) اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:………………………………………………………………………………………….186
*** نتیجه گیری…………………….……………………………………………………………………………….188
*** کاربردها…………………………………………………………………………………………………………………………………..191
چکیده :

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب(به صورت کاملا تصادفی و به صورت نمونه) با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود-این مطالب صرفا برای دمو می باشد

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

واژه ی «دیالکتیک »به معنای فن و شیوه ی مباحثه و مجادله است ، اما اصطلاح دیالکتیک در مکاتب فلسفی، علمی ، سیاسی، اجتماعی و ادبی با اغراض مختلف به کار رفته است . مقصود از دیالکتیک در این پژوهش لزوما با دیدگاه مکاتب پیش گفته منطبق نیست ، هر چند با بخشی از باور های هگل و نیز آن چه هانری کربن در مورد عشق در عرفان ابن عربی گفته است هماهنگ است .
مقصود از «دیالکتیک عشق » در این پایان نامه شوری است که از عشق در نهاد هستی نهاده شده و موجب کمال می شود . مولوی هم چون دیگر عارفان عاشق مبنای هستی را بر عشق استوار می داند ، عشق حضرت حق به ذات خویش . او در بعد عشق روح انسانی به خداوند نیز معتقد است که کمال انسان در گرو فراق است. لذا حضرت حق ، از ذات خویش ما سوی را آفرید تا در نهایت روح خاص در عالم خاک و در کالبد آدم قرار گیرد و این دوری موجب شوق بازگشت و معرفت حق شود . پس برابر نهادی به نام خاک لازم بود تا روح به کمال معرفت برسد والا انسان در مقام فرشتگی باقی می ماند . وجود تن و نفس که مایل به زمین باشند لازم است تا روح قدر عالم وصال را بداند و در حرکتی دیالکتیکی به شناخت و معرفت برسد .
جان گشاید سوی بالا بال ها تن زده اندر زمین چنگال ها
انسان کلی است که نهاد روح و برابر نهاد جسم را در خود دارد و از جدال این دو کمال معرفت حاصل می شود .
واژه های کلیدی : مولوی ، مثنوی ، دیالکتیک عشق ، فراق ، نفس ، روح ، انسان .

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

فصل اول، مفاهیم وکلیات:
مفهوم وتاریخچه ی دیالکتیک:
دیالکتیک از جمله مفاهیم، روش ها و موضوعات پیچیده و غامضی است که در طول تاریخ حیاتش، همواره موضوع چالش اندیشه وران بوده است. از خود مفهوم واژه ای اش تا مفهوم اصطلاحی، فلسفی، تاریخ و موارد کاربردش، خاستگاه و محل نشو و نمایش کجاست؟ مخترعش چه کس، کجا و در چه زمانی بوده است؟این چالش وجود داشته است.
ابتدا به مفهوم واژه ای دیالکتیک برابر با آن چه در واژه نامه ها آمده، می پردازیم:
در فرهنگ معین ذیل واژه ی «دیالکتیک» چنین آمده است: واژه ای فرانسوی به معنای، 1ـ روش بحث و مناظره2ـ بحث، جدل(معین ، 1382 ص.1589)
در فرهنگ آکسفورد دو معنی برای«دیالکتیک» آمده است: 1ـ هنر کشف حقایق و آزمودن آن از طریق مباحثه و احتجاج منطقی 2ـ نقدی که به تناقضات مابعدالطبیعی و چگونگی حل آن ها می پردازد.
و«در فرهنگ بزرگ سخن» ذیل واژه ی «دیالکتیک»چنین آمده است: ]Diyalektikفرانسوی: [Dialectiyue
1ـ(منطق) شیوه ی گفت و گو و جدل منطقی برای رسیدن به حقیقت: طرح دیالکتیک، مسئله ی تقریر اقوال متضاد را در این باره الزام می کرد.
2ـ(فلسفه)نظریه ی فلسفی گئورگ هگل (1770ـ1831 م.)که بر اساس آن، سیر اندیشه از طریق بیان تز (نهاد) و به دست آوردن آنتی تز(برابر نهاد) به یافتن سنتز (هم نهاد) و نتیجه منطقی منجر می شود.
3ـ(فلسفه) نظریه ی فلسفی کارل مارکس (1818ـ1883م.)که بر اساس آن، حقایق جهان از طریق اصول چهارگانه تکامل، وحدت اضداد، درگیری اضداد و جهش توجیه می شود: مارکس …مسئله ی دیگری از اساس منطق دیالکتیک طرح کرده است که باید…عدول از مادیت مطلق تاریخ تلقی شود. توضیح و تشریح این…مرام راجع به طرز کمونیست و دیالکتیک های کارل مارکس بیش از آن چه نوشتم محل ندارد.

4ـ تضاد بین دو نیروی درگیر که عامل تعیین کننده در کنش متقابل است: دیالکتیک درونی جامعه.
1ـ(منطق) بر اساس دیالکتیک، جدلی: دیالکتیک.
2-(فلسفه) بر اساس دیالکتیک. دیالکتیک: نگرش دیالکتیکی بعضی فیلسوفان مانند هگل، در پیدا شدن اندیشه های جدیدی مانند نظریه ی مارکس مؤثر بوده.
3-(فلسفه) براساس دیالکتیک. دیالکتیک: ماتریالیسم تاریخی، یعنی این که تاریخ، ماهیتی مادی دارد و وجودی دیالکتیکی.
4-(فلسفه) مربوط به دیالکتیک. دیالکتیک (انوری ، 1381 ص. 3452)
قبل از پیگیری بحث نکته ای در باره ی خود واژه و تاریخ ترجمه ی آن بیان می کنیم: مترجمان تلاش هایی برای یافتن برابرواژه ای برای دیالکتیک در فارسی نموده اند: محمد علی فروغی در اثر خود به نام«سیر حکمت در اروپا»برابر واژه ی جالب«روش سلوک عقلی»را آورده است. (فروغی ، 1368، ص 43). «این را هم بیفزاییم که دیالکتیک به قلمرو اندیشه محدود نمی گردد. دیالکتیک زندگی عاطفی و دیالکتیک احساسات یا عواطف نیز هست و فلسفه ی بلوندل اصولاً دیالکتیک عمل است. می دانیم که افلاطون از دیرباز از«دیالکتیک عشق در«رساله ی مهمانی»سخن می گوید.» (فولکیه ،1362، ص.47)
در«دوره آثار افلاطون»، ترجمه ی محمد حسن لطفی و رضا کاویانی، چنین آمده است: «برای “دیالکتیک”بیشتر مترجمان ایرانی کلمه”جدل” را انتخاب کرده اند و حتی یکی از آنان کلمه ی” مناظره” را در ترجمه “دیالکتیک” برگزیده است. تکلیف”مناظره خود معلوم است و به کار بردن کلمه ی جدل نیز در نظرهر کسی که به مفهوم دیالکتیک در زمان افلاطون به راستی پی برده باشد سخت نارواست.» ( افلاطون، 1380 ص.9) و در پاورقی همان صفحه آمده است :
«جدل نوعی استدلال و مغالبه است و وسیله ای است برای اقناع یا اسکات حریف در مباحثه. حال آن که «دیالکتیک»در فلسفه ی افلاطون در مرتبه اول، سیر و سلوکی است درونی و معنوی، تا آدمی به مقامی برسد که به دنیای نمودها پشت بگرداند و به جهان حقیقت و هستی حقیقی و تغییر ناپذیر روی آور شود. این مطلب در رساله فایدروس(265و266) به اشاره ای مختصر و در کتاب جمهوری (خصوصاً در کتاب ششم شماره 504به بعد و کتاب هفتم) به تفصیلی بیشتر بیان شده است. در مرتبه دوم، «دیالکتیک»روش خاصی است در بحث و استدلال، بدین معنی که کسی خود، آن سیر و سلوک را کرده است به یاری روش بحث دیالکتیکی حریف را به آن جا می رساند که یک باره درمی یابد که تاکنون فریفته ظواهر بوده و آن چه می اندیشیده و می گفته است مبتنی بر پندار عاری از حقیقت بوده است؛ بنابراین باید روی از ظواهر و نمودها برتابد و حقیقت را در جای دیگر بجوید.»(افلاطون ،1380ص. 9)
هم چنین دکتر حسن حبیبی در ترجمه ی اثر مهم و مفصل «دیالکتیک»نوشته پروفسور ژرژ گوروویچ، ذیل عنوان کتاب: «dialectiyue of sociologie flamarion»این ترجمه را آورده است: «دیالکتیک یا سیر جدالی و جامعه شناسی»
به هر حال، هر چند تلاش های صورت گرفته برای به دست آوردن برابر واژه ای مناسب، برای واژه ی«دیالکتیک» مهم و مثبت تلقی می شود، اما با کمی جلو رفتن و باریک شدن در سیر واژه و مفاهیم به کار برده شده ی حول و حوش آن به این نتیجه می رسیم که به مانند خیلی واژه های دیگر همان بهتر است که فعلاً از این تلاش ها چشم پوشید و همان اصل واژه را بدون ترجمه به کار برد. خصوصاً این که کاربردهای این واژه آن چنان گسترده و گاه متناقض بوده و در طول دوران ها، مورد کاربرد اشخاص و گروه های متفاوت قرار گرفته و وظایف گوناگون و رنگارنگی که به این واژه داده شده که، به دست دادن برابرواژه ای برای آن فعلاً ناممکن به نظر می رسد.
فصل دوم: مقدمه
2-1)دیالکتیک در عصر باستان:
«دیالکتیک»در کجا و چه زمانی به نشو و نما می آید؟
مورخان ریشه واژه«دیالکتیک» را به قرن پنجم ق.م. وحتی خیلی پیش تر هم می رسانند. مثلاًبه نظر زیمل، جامعه شناس نامبردار آلمانی، کنش های اجتماعی در درون خود دارای گونه های مختلفی از تقابل هستند، به نظر زیمل کنش گر اجتماعی با کنش گران دیگر و با جامعه در تقابل دایمی است. (حفظ استقلال و تقابل و نه الزاماً تضاد، مثل تقابل فرد و جامعه).به نظر زیمل سراسر زندگی مملو از تقابل و ارتباط هایی است که بین کنش گران وجود دارد، زمانی که یک فرد برای خود زیست می کند در برابر جامعه قرار می گیرد، اما همین تقابل مستلزم وجود یک مناسبات اجتماعی است. جامعه هم به فرد، فردیت می دهد و هم آن را محدود می کند. مثلاً در فرایند”مُد”یک فرد سعی می کند با انتخاب یک رفتار خاص و پوشش خاص و یا یک طرز فکر خاص خود را از دیگران متمایز کند. اما نمایش این تمایز مشروط به عرضه ی آن در جامعه است. به نظر او، جامعه بافت پیچیده ای از روابط گوناگون افرادی است که پیوسته در کنش متقابل با یکدیگرند. «جامعه، همان نامی است برای تعدادی از افرادی که از طریق کنش متقابل، به یکدیگر پیوسته شده اند». ساختارهای فرافردی مانند دولت، خانواده، کلان، شهر یا اتحادیه ی کارگری، تنها تبلورهایی از این کنش متقابل اند که ممکن است حتی صورتی مسقل و پایدار به خود گیرند و به گونه ی قدرت های بیگانه با افراد روبرو شوند. پس، اجتماع باید موضوع اصلی پژوهشگر جامعه باشد و این خود چیزی نیست جز الگوها و صورت های ویژه ای که انسان ها از طریق آن ها با یکدیگر ارتباط و هم بستگی پیدا می کنند. » (کوزر، 1383، صص.248و249) می بینیم که زیمل دیالکتیک را تا آن جا واپس بر می گرداند که نخستین جوامع بشری پدید می آیند. یعنی دیالکتیک عمری به اندازه ی عمر انسان و تشکیل جوامع انسانی دارد. به نظر زیمل روابط یکسره دوستی یا یکسره دشمنی وجود ندارد بلکه عشق و نفرت در روابط بین افراد نمود پیدا می کند. ستیز اجتماعی یکسره منفی نیست و می تواند هم بستگی هایی را نیز به وجود آورد. به نظر زیمل«دیالکتیک پدیده ای ازلی است!» و نمی توان روابط را جدا از مناسبات دیالکتیکی گمان کرد. جدا پنداشتن هم کاری و تضاد، و عناصر متضاد در یک کنش را زیمل، سفسطه ی جدایی می نامد. « جامعه شناسی زیمل، پیوسته با یک رهیافت دیالکتیکی همراه است، رهیافتی که ارتباط متقابل و پویا و نیز درگیری های واحدهای اجتماعی مورد تحلیل او را نشان می دهد. او در سراسر کارهایش بر بستگی ها و نیز تنش های میان فرد و جامعه تأکید می ورزد. زیمل افرادی را به عنوان محصولات جامعه و حلقه های پیوند فراگرد اجتماعی در نظر می گرفت، با این همه،« محتوای کلی زندگی را با وجود ان که ممکن است کاملاً متأثر از پیشینه ها و کنش های متقابل اجتماعی باشد، باید از جنبه ی انفراد آن نیز در نظر گرفت، یعنی همان جنبه ای که معطوف به تجربه فردی است». به نظر زیمل، فرد اجتماعی شده پیوسته در ارتباط دوگانه با جامعه باقی می ماند، یعنی این که از یک سوی در جامعه عجین شده است و از سوی دیگر در برابر آن می ایستد. فرد هم در درون جامعه قرار دارد و هم در بیرون آن…» (کوزر، 1383، صص.255و256)
آثار ادبی زیادی نیز قابل ردیابی است که تقابل فرد و جامعه را دست مایه ی خود قرار داده اند. جامعه، به عنوان یک مکان فیزیکی، جغرافیایی، انسانی و محل تجمعی برای زیستن و آرامش یافتن و رفتن به سوی پیشرفت و تکامل است و در طول ازمنه، این جامعه ی انسانی برای حفظ نظم و آرامش خود قوانینی وضع کرده و تخطی از آن ها را مانع شده است. اصولاً این جامعه است که برای سرپا نگه داشتن خود مجبور به سرکوب فردیّت است و زنده نگه داشتن پیکر نیمه جان خود را در تقابل با فردیت انسان ها می یابد.« تأکید زیمل بر رابطه ی دیالکتیکی همه جایی میان فرد با جامعه، تمامی اندیشه ی جامعه شناختی او را تحت تأثیر خود دارد. عجین شدن در شبکه ی روابط اجتماعی، سرنوشت گریز ناپذیر زندگی بشر است، اما در ضمن، از تحقق نفس او نیز ممانعت می کند. جامعه هم پیدایش فردیت و خودمختاری انسان را روا می دارد و هم از آن جلوگیری می کند».(کوزر ،1383، ص.256)
در آثار ارسطو، افلاطون، سقراط و هم چنین دیالکتیک سوفسطاییان نیز قابل ردیابی است. اما ارسطو زنون ایلیایی را که بنیان گذار پارادوکس های مشهور بود واضع واژه ی «دیالکتیک» می داند. دیالکتیک زنون عبارت بود از روش ابطال از راه بررسی و آزمایش نتایج منطقی و به عبارت دیگر ابطال عقیده مخاطب از راه اخذ نتایج غیر قابل قبولی از همان عقیده. روش زنون مبتنی بر قانون «رفع تالی» در منطق است». (ادواردز،1967.صص 385و 386 به نقل از فولکیه1362 ص56) زنون این شیوه ی استدلالی را برای دفاع از عقاید استادش پارمیندس به کار برد و بعدها این روش و سلوک سقراط شد. به طوری که از دل یک گفت و گوی کانالیزه شده و تحت نظارت، افکار و دانسته ها را به صورت یک تعریف روشن و صحیح درمی آورد. بعد ها«افلاطون»به لحاظ محتوا دیالکتیک را «دانش» می خواند و به لحا ظ این که نوعی سلوک علمی و معرفتی است آن را «روش» می داند. از این رو دیالکتیک هم دانش حقیقی است، هم روش دست یابی به آن. افلاطون در محاوراتش هر بخش را به یکی از کارکردهای متنوع دیالکتیک اختصاص داده است. در بخش «میهمانی» موضوع، «دیالکتیک عشق» است. راوی و استادافلاطون ،سقراط است و به خاطر علاقه به استادش موضوعات فکری و حکمی از زبان او روایت شده اند. استاد سقراط در وادی عشق قدیسه ای به نام «دیوتیما»است. در این سلوک، سالک طریقت عشق، ابتدا هر پیکر زیبا را شایسته ی عشق می داند و مفعول عشقی قرار می دهد. در مرحله سپسین جان های زیبا را معیار عاشقی قرار می دهد و شایسته ی دل سپاری. در مراحل و منازل بالاتر قانون های زیبا و انسانی و نهادهای زیبا را شایسته ی طریقت عاشقی می داند و در پله ای بالاتر دل به زیبایی معرفت ها می سپارد تا سرانجام به سوی قلّه ی عشق رهسپار می شود که آن درک نمونه، الگو و «مثال» زیبایی است؛ مطلق زیبایی و درک «خود زیبایی». در این گفت و گوی نظارت شده، سالک روندی را طی می کندتا از سطح به عمق دست پیدا کند و عالی ترین فعالیّت اندیشه گی خود را به ظهور برساند.
زایاندن حقیقت از دل یک گفت و گو که کاملاً جنبه اقناعی دارد، نه غلبه کردن یا وادار کردن حریف به اسکات و افشا کردن تناقض های اندیشه گی، روش دیالکتیک است. این سلاح بعدها به دست سوفسطاییان افتاد و به کار برده شد. چنان که در ادامه ی این طریقت اندیشه گی، هگل به عنوان یک فیلسوف با بینش دیالکتیکی اظهار داشت: چه بسا استعمال کنندگان دیالکتیک ساده لوحانی بیش نباشند که چون به علم حقیقی دست نمی یابند ناگزیر آن را در جهت انتفاع و سود شخصی به کار می برند، آن را از معنی تهی کرده و فقط به منظور تفتیش افکار دیگران و پیروزی بر حریف از آن سود می جستند و مانع سیر و سلوک آزاد عقل در وصول به حقیقت بودند و تنها دیالکتیک را زینت کلام خود می ساختند. اینان تنها از دیالکتیک برای کانالیزه کردن اندیشه ی حریف به سمت تناقض استفاده می کردند، نه جست و جوی حقیقت و یافتن آن از طریق پرسش و پاسخ که شیوه ی دیالکتیک سقراط بود- بدین معنی که با پرسش و پاسخ مکرر طرف مقابل را به نتیجه ای می رساند که مخالف موضع اولیّه او بود- بنابراین دیالکتیک سقراط عبارت بود جست و جو و زایاندن حقیقت از طریق پرسش و پاسخ و به عبارت دیگر فن مباحثه از طریق پرسش و پاسخ . یعنی گاهی برای«اثبات» به کار می رفت گاهی برای «نفی». چون ناسازها برای همیشه در جبهه ی ضد هم قرار داشتند. در حالی که هگل در دیالکتیک خود این ناسازها را با هم آشتی و در کنار هم قرار داد. اما روش زنون شبیه برهان خلف در منطق و ریاضیات است که ابتدا ادعای طرف مقابل به صورت فرض پذیرفته می شود و سپس ثابت می شود که چنین فرضی، مستلزم تناقض و امر محال است و در نهایت نتیجه گیری می شود که نقیض نظریه طرف مقابل، صادق است. هدف دیالکتیک زنون، غلبه بر طرف مقابل برای مقاصد فلسفی جدی بود، ولی سوفسطاییان از دیالکتیک فقط برای «غلبه»بر طرف مقابل در مباحثه استفاده می کردند. (دکتر معصومی ، 1384، ص:108)
منطق ارسطویی منطق صوری و ذهنی است ولی دیالکتیک به صورت های ذهنی کار ندارد. متوجه واقعیّت های عینی است نه حرکت ذهن و صور عقلی بلکه حرکت عین و پدیده های طبیعی. عقل نمی تواند تصور کند یک موجود هم مرده باشد هم زنده اما در طبیعت مرگ و زندگی با هم و در هم اند. به هرحال دیالکتیک و بینش دیالکتیکی بعدها به«نوافلاطونیان» منتقل می شود تا بعدها ثمره ی این انتقال و حرکت تاریخی در دیالکتیک هگل آشکار شود.
افلاطون در اندیشه ی «مُثُل»خود، جنبه ی متافیزیکی خود را آشکار می کند و تنها پس از مرگ اوست که این جنبه ی متافیزیکی کم رنگ تر می شود. «بعدها تحت تأثیر نظریه هایی که وصول به حقیقت را ناممکن می دانستند(و این نتیجه طبیعی افراط در بحث های نظری بود) از مذاهب پر رمز و راز که در اوایل قرن مسیحی از زمین می جوشید، نظریه هایی اقتباس کرد و به سوی عرفان گرایید. لیبرتون در این باره می گوید: «فلسفه ی نو افلاطون که دیگر نمی خواست از راه تعقل به خدا بر سد، کوشید که با جذبه، خود را به سوی او ارتقاء دهد» (فولکیه ،1362،ص: 55)
حال چگونه تفکرانتزاعی ومتافیزیکی افلاطون در اندیشه ی نو افلاطونی امتداد می یابد، «به عقیده ی فلوطین نام دار ترین فیلسوف تفکر نو افلاطونی ، منبع و منشأ همه چیز وجودی یگانه است، که جاودانی و ساکن است، چون وجودی که پارمیندوس بدان معتقد بود. با این همه-هم چنان که در نظریه افلاطون-مثال نیکی منشاء همه چیز بود، همه ی موجودات، با مشارکتی که عامداً درجه بندی شده است، از آن وجود ناشی می شوند. این درجه ها عبارتند از: هوش(Intelligence)، روان، عقل(Rasion). سرانجام روان های انفرادی که ماده آن ها را متکثر و فردی می کند. در این بیان ما با برنهادی که بعدها هگل آن را تبیین می کند سر و کار داریم: برنهاد وحدت موجودات است و برابرنهاد تکثر آن ها. این تضاد برای تفکری که می خواهد وحدت را درجذبه ای بیابد که در پرتو آن روح با خدا یکی می شود، تحمل ناپذیر است و این، خود، هم نهاد است.»(فولکیه،(1362)،ص:55و56) واین پروسه ی تاریخی به صورت منطقی تاریخ تحول و تحرک خود را به سوی آینده این چنین ادامه می دهد: «عرفان نظری قرن چهاردهم- موجی از فلسفه ی نو افلاطونی مسیحی در قرن چهاردهم آلمان را فرا گرفت و نمایندگان چندی عرضه کرد. مشهورترین آن ها را به خصوص در کتاب هانری دولاکرا به نام«تحقیق درباره ی عرفان نظری آلمان در قرن چهاردهم» می توان دید. شعله ی نو افلاطونی را اینان به هگل منتقل کردند». (فولکیه ،1362، ص: 58)

2-2)رابطه منطق و دیالکتیک:
اگر منطق را دانش کلاسیک «جلوگیری از خطای اندیشه» بدانیم و پی بردن از اثر به مؤثر و از معلول به علّت؛ می تواند سیر اندیشه را از معلوم به مجهول هم در بر بگیرد و بدین معنی منطق دان با استدلال درست به فصاحت در سخن راه می برد. حال دارنده بینش دیالکتیکی چه ارتباطی با راه بری به سوی استدلال درست و بستن دریچه ی فکر خطا می تواند داشته باشد؟
«گاه گاه دیالکتیک را هنر مباحثه ی ظریفانه و چابک دستانه از همه ی مسائل» می خوانند و بدین سان مفهوم دیالکتیک را با معنی فصاحت می آمیزند، در این معناست که در عهد عتیق سوفسطاییان خلعت «دیالکتیک مآب» را بر تن کرده بودند. مقصود از این مفهوم آن بوده که سوفسطاییان واجد هنر مباحثه کلامی و خطابی اند. معنی مذکور که سخت توهین آمیز است هم نزد سن توماس داکن و هم نزد رقیب و همآورد وی دانس اسکوت باز می یابیم.»(گوروویچ ،1351،ص: 14)
دیالکتیک تغییر ابدی است. در دیالکتیک چیزی مطلق و پایا نیست، تمام پدیده های هستی در زاد و مرگی بی پایان سیر می کنند. هر پدیده در فراگردی حتمی ضد خود را درون خود می پروراند تا برابرنهادی(سنتز) از درون آن سر برآورد و جایگزین آن شود. مرگ و زندگی سرمدی پدیده ها آن چنان در هم تنیده شده اند که باعث آشتی تناقض ها شده اند؛ به طوری که از درون هم سر بر می آورند و نبرد دایمی و تغییر ناپذیر کهنه و نو را رقم می زنند و طبق یک اصل تغییر نا پذیر«نو» برابر نهاد (آنتی تز)«کهنه»است و در یک روند همیشگی جایگزین آن می شود. «دیالکتیک با منطق ارتباط بسیار نزدیک دارد اما منطق بیشتر آیین اندیشه عقلانی است ، در صورتی که دیالکتیک عبارت است از هنر انطباق شناسایی قواعد منطق بر مباحثه. فرق دیالکتیک دان با منطق دان فرق وکیل دادگستری است با قاضی. اهرم اصلی فعّالیّت منطق دان اصل«این همانی» است که در صورت منفی اش اصل«عدم تناقض» است و برهان خلف بر آن اساس بنا شده است. دیالکتیک دان در مباحثه با حریف به طور انحصاری بر برهان خلف تکیه می کند، یعنی برای مرود شناختن عقاید حریف نشان می دهد که یا رأی او با مسلمات در تناقض است یا قسمتی از نظریات او با قسمت دیگر تناقض دارد، و چون قضایای متناقض در آن واحد درست نیستند، حریف در می یابد که دچار اشتباه بوده است. اصل تناقض، یا چنان که برخی ترجیح می دهند اصل عدم تناقض تا زمان هگل پایه ی اصلی دیالکتیک و منطق بود ». (فولکیه ،1362، ص: 11) بنابراین دیالکتیک مستقیماً به مباحثه راه می برد و سیر به سوی حقیقت از طریق مباحثه هدف نهایی اش است و بر هم ریختن بناهای دگم ذهنی حریف که مانع وصول آزاد دست یابی به حقیقت اند، از وظایف خود می داند.
دیالکتیک «از کلمه ی دیالوگ و دیالکت به معنای گفتن و نطق بر می آید، به همین جهت بعضی، علم کلام اسلامی را می گویند ترجمه دیالکتیک است، در برابر منطق که ترجمه لوژیک است. چون منطق از آن ارسطو بوده است مسلمان ها در برابرش علم دیالکتیک یعنی علم کلام(معنی لغوی آن) را طرح کرده اند؛ ولی معنی اصطلاحی آن عبارت است از: رسیدن به حقایق و اثبات هدف از طریق کشف و تعقیب تناقض ها در فکر و سخن. مشهورترین مباحثه ی دیالکتیک روش سقراط است که سقراط با این متد تناقضات سخن حریف را کشف می کرد و بر او پیروز می گشت.»(شریعتی ،1378 ، ج.2، ص: 157)
2- 3: فرق منطق و دیالکتیک:
هر چند منطق به مباحثه راه می برد اما بیشتر همان جلوگیری از خطای اندیشه و رسیدن به استدلال درست را وجهه ی همت جود قرار می دهد و کشف علت از طریق معلول و دیالکتیک یک مباحثه ی ظریفانه برای روشن کردن حقیقت است اما ، منطق با دیالکتیک فرق دارد زیرا«منطق می گفت یک علت به یک معلول تبدیل می شود اما دیالکتیک طرز درآمدن معلول را از علت و شکل عمل را معلوم می کند گذشته از آن منطق طرز عمل عقل و ذهن است در پی بردن به مجهول از طریق معلومات و دیالکتیک طرز عمل واقعیت عینی است در تغییر و تکامل؛ این واقعیت عینی هم طبیعت است و هم جامعه ی بشری. فئودالیسم، بورژوازی را در آستین می پروراند و بورژوازی، پرولتاریا را که دشمنش است به وجود می آورد و نمی تواند هم به وجود نیاورد. بنابراین دیالکتیک هر چیزی مرگ خودش را جبراً و دایماً در درون خودش دارد. هر واقعیتی در این جهان مار در آستین می پروراند. حتی به نظر من این اصل در شخصیّت های بزرگ انسانی نیز صادق است و غالباً شخصیّت های انقلابی در دامن ارتجاع بزرگ می شوند.»(شریعتی ،1378،ج.2، صص: 164و165)
در سیر تاریخ دیالکتیک، از دیالکتسین های معروفی چون کانت ، فیخته ، شلینگ ، اسپینوزا ، سن سیمون ، پرودن ، و دیالکتیک آن ها می گذریم و تنها مختصری به هگل(1770-1831م.)می پردازیم. که از دیالکتسین های ایده آلیست معروف است صاحب اندیشه های غامضی است و در افکار و اندیشه های دانش وران معاصر و پس از خود تأثیر بسزا داشته است و هم میهنان آلمانی خود را به اندیشه های خاص خود سوق داده است. از پیامبران عصر روشنگری اروپاست، به طوری که برخی فلسفه ی او را آخرین مرحله ی حکمت و دانش قلمداد کرده اند. شاید به این دلیل که او جامع حکمت همه ی دانشوران پیشین است البته نه خرمنی از یافته های رنگارنگ پیشینیان، که خود از مولدان اندیشه و نوابغ بزرگ بشری است. هراکلیتوس که خود یکی از دیالکتسین های معروف است، که به هراکلیتوس تاریک سخن مشهور است. هگل نیز به پیچیدگی فکر و اندیشه و نظر شهرت دارد . «گفته اند وقتی کسی معنی عبارتی از عبارات او را از خود او پرسید، پس از تأمل پاسخ داد: وقتی که این عبارت را می نوشتم من و خدا هر دو می فهمیدیم اما اکنون تنها خدا می فهمد .»(فروغی ،1368، ص: 35)
همان طور که گفته شد فلسفه ی هگل مبتنی بر فلسفه ی کلاسیک است که بر سه اصل اعتقاد به خدا، اعتقاد به روح و اعتقاد به ماده یا جهان استوار است در فلسفه ی هگل خدا «ایده ی مطلق» است یعنی وجودی که فی النفسه و ذاتی است. طبیعت آوردگاه مبارزه ی دائمی اضداد است. به این معنی که درک تناقض در طبیعت به مثابه ی تجسم بیرونی «ایده»، موتور محرّک طبیعت برای نیل به “شدن”، “تکامل” و “تحوّل” است. ریشه هر تحرّک و توّلدی، تناقض است. یعنی بدون تناقض طبیعت به سوی محو و نیستی پیش می رود امّا، چگونه تناقض به عنوان امری محال و عقل ناپسند – وطرفه این که در عصر خردگرایی – ،در طبیعت مورد پذیرش قرار می گیرد و حتی شرط ضروری تکامل آن می شود و ریشه ی هر جنبش و تحرّکی ! مثلاّ این که بگوییم یک موجودی هم هست و هم نیست؛ که البته تناقض است و نا پذیرفتنی و اما اگر بگوییم موجودی هست می شود و نیستی و مرگ را در دل خود می پروراند تا بالاخره مرگ و نیستی غالب می آید و هم نهادی تازه جایگزین می شود و اولی نیز به نوبه خود برابر نهاد خود را در دل می پروراند تا به موقع اش، خود را نقض کند و پدیده تازه را جایگزین که این جنگ اضداد و البتّه آشتی آن ها شرط لازم و ضروری تکامّل طبیعت و عقل پسندانه است. پس تناقض در دیالکتیک هگل دیگر امری محال و ناپذیرفتنی نیست بلکه در دل طبیعت وجود دارد و پیش برنده ی آن به طرف تکامّل است. در نتیجه امری پذیرفتنی و حتی ضروری می نماید و این جنبش و حرکت را از تأثیر داخلی موجودات می داند و آن را البتّه به “عشق” تعبیر می کند. عشق را موجد حرکت و حتی ماهیّت آن می داند و این مفهوم فلسفی تضاد در بینش دیالکتکی است؛ یک تضاد پایان ناپذیر که در کلیّه ی امور و اشیاء جاری و ساری است.
2- 4)آیا دیالکتیک تنها ،محصول فکری غرب است؟
اگرهگل را بزرگ ترین وارث دیالکتیک به مثابه یک سلوک فکری برای دست یابی به حقیقت بدانیم وی را باید، مولوی غرب در بررسیدن هستی و انسان و داشتن بینش دیالکتیکی قلمداد کنیم. یافتن بینش دیالکتیکی در متون و نظریات اندیشه وران مشرق زمین پیش از مولانا هم کاری دشوار نیست. به عنوان نمونه تضاد اهورا و اهریمن، نور و تاریکی، خیر و شر، خاک و خدا، تضادهای طبقاتی و جامعه ی بی طبقه و ستم و عدالت همه بیانگر و دماسنج تحرَک جوامع به طرف “تکامل” و “شدن” قلمداد شده اند. پس کتاب آسمانی قرآن هم از این سلوک فکری بر کنار نیست. امَا قرآن تنها عرصه ی جنگ پایان ناپذیر اضداد نیست، بلکه پیش برنده به سمت یک دیالکتیک یکتاگرا و وحدت گرا است. حاصل این تضادها رسیدن به توحید و تکامل، بازگشتن به اصل خویشتن، رهایی از تضادها و کشمکش ها، رسیدن به سرچشمه ی نور و روشنی و آرامش است . در کتاب آسمانی قرآن آن چه اصالت دارد نه نفس تضاد بلکه مسیر و جهت حرکت است؛ به طرف اوست که حرکت می کنید و به طرف اوست که باز می گردید “وَ اِلیه تُرجِعون” و هر چه شدَت و کیفیَت تضاد بیشتر باشد مسیر تکامل شکوفاتر است و سلوک انسانی تا به لاینتاهی راه می برد و خداوند مسیر تکامل را با ضریبی مستمر و به هم پیوسته بر اساس قبض و بسط و جنگ اضداد در نهاد هستی سرشته است و جنگ طبقات در جبهه ی توحید و ضدَش، جبهه ی شرک دائمی است و این تضاد و تقابل است که مسیر تکامل نوع انسان را در طول تاریخ هموار ساخته است .
اصولاً دیالکتیک مختص و اختراع شده در یک محیط خاص اقلیمی نیست، بلکه عمری به اندازه ی زندگی انسان برایش قابل تصوَر است. همان طور که گذشت دیالکتیک در متون دینی و غیر دینی شرقی نیز قابل ردیابی است. «بر خلاف آن چه غربی ها نشان داده اند و شبه روشنفکران جدید ما هم تکرار می کنند، دیالکتیک از یونان قدیم آغاز نشده ویک راست به اروپای جدید نرفته است، بلکه نطفه ی اساسی و حتی بسیار عمیق و تکامل یافته اش در فکر شرقی است .» (شریعتی ،1378، ص: 158)
بینش شرقی آن چنان بر دنیای پس از مرگ متمرکز شده که دنیای مادی پیرامون را کارونسرا و محل پریدن به عالم برتر می داند . سرای سپنجی که شایسته ی دل بستن و آباد کردن نیست .
« هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را »
( حافظ ،1363 ص:14 )
«بارها در نوشته های همین روشنفکران دانشمند ایران و ترک و عرب می خوانیم که همه یک دست تکرار می کنند که بینش شرقی بر ثبوت استوار است و جهان بینی مادی و معنوی را مجموعه ای از ذات های ثابت ابدی و ازلی می بیند و تغییر و نسبیَت را نمی فهمد در حالی که دیالکتیک بر اصل تغییر دائمی همه چیز مبتنی است. این ها به قدری پرت اند که منطق ارسطویی را که در فرهنگ اسلامی وارد شده و گروه خاصی از فلاسفه بدان معتقد شده اند، شاخصه فکر شرقی خیال کرده اند و نمی دانند که منطق ارسطو که منطق ذهنی و صوری و ثبوتی است، منطق غربی است و همیشه بینش شرقی و حتی اسلامی با آن به شدَت مخالفت کرده است و در عین رواجش یک طرز تفکَر غربی و یونانی باقی مانده است . ( شریعتی ، 1378 ، ص: 160)

دسته بندی : پایان نامه

پاسخ دهید